
یك بار به طور ناشناس به كربلا رفتم. از قبل با خود عهد بسته بودم كه به هیچ وجه با كسی حرف نزنم تا نفهمند كه من یك ایرانی ام. وارد حرم امام حسین (ع) شدم و حسابی با آقا خلوت كردم و از طرف همه بچه ها پیش آقا عقده گشایی نمودم. دیگر هوش و حواسی برایم نمانده بود. دل و عقل و هوشم را پیش آقا جا گذاشته بودم. از حرم كه بیرون آمدم، همانطور كه با بی میلی قدم برمی داشتم، خوردم به یك مرد عرب، از دهانم پرید و گفتم: «آقا ببخشید... معذرت می خواهم...» وقتی با نگاه عجیب و چهره حیرت زده مرد عرب مواجه شدم تازه فهمیدم كه چه دسته گلی به آب دادم. تا آن مرد عرب آمد چیزی بگوید، من خودم را در میان ازدحام جمعیت گم كرده و از تیررس نگاهش دور شدم.*
ایشان در طول جنگ ایران و عراق چند بار به طور ناشناس به زیارت حرم مطهر آقا اباعبدالله نائل شدند و این خاطره هم از همان روزهاست.









